تبليغاتX
ღ♥ღ موسیقی دلتنگی ღ♥ღ

ღ♥ღ موسیقی دلتنگی ღ♥ღ

دارم از دستای عشقت یه جواریی رها میشم

اگه شاه بازیه عشقه تو دیگه مات و من کیشم

دارم میرم که از نو شم گلم نگو گه بی رحمی

می خوام حرف بزنم رو راست تو این حرفارو می فهمی

واسه این که خیلی چیزا بمونه باید نباشه

گاهی ماهی واسه موندن باید از اب جدا شه

گاهی هم باید بمیری تا که یه زندگی نو شه

بهتره گلی نباشه تا باغ گلا درو شه

دارم از دستای عشقت یه جواریی رها میشم

اگه شاه بازیه عشقه تو دیگه مات و من کیشم

دارم میرم که از نو شم گلم نگو که بی رحمی

می خوام حرف بزنم رو راست تو این حرفارو می فهمی

میدونم سخت جون میدم باور کن اینو فهمیدم

ولی خسته شدم بس که دلم رنجید و خندیدم

تو خوب و من بده عالم از این حس تو خوشحالم

تو این حال و هوای عشق به جون توبده حالم

واسه این که خیلی چیزا بمونه باید نباشه

گاهی ماهی واسه موندن باید از اب جدا شه

گاهی هم باید بمیری تا که یه زندگی نوشه

بهتره گلی نباشه تا باغ گلا درو شه

تو خوب و من بده عالم از این حس تو خوشحالم

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:43 توسط الهه| |

http://files.myopera.com/johnkoocholo/files/tanhai.jpg


دارم از دستای عشقت یه جواریی رها میشم

اگه شاه بازیه عشقه تو دیگه مات و من کیشم

دارم میرم که از نو شم گلم نگو گه بی رحمی

می خوام حرف بزنم رو راست تو این حرفارو می فهمی

واسه این که خیلی چیزا بمونه باید نباشه

گاهی ماهی واسه موندن باید از اب جدا شه

گاهی هم باید بمیری تا که یه زندگی نو شه

بهتره گلی نباشه تا باغ گلا درو شه

دارم از دستای عشقت یه جواریی رها میشم

اگه شاه بازیه عشقه تو دیگه مات و من کیشم

دارم میرم که از نو شم گلم نگو که بی رحمی

می خوام حرف بزنم رو راست تو این حرفارو می فهمی

میدونم سخت جون میدم باور کن اینو فهمیدم

ولی خسته شدم بس که دلم رنجید و خندیدم

تو خوب و من بده عالم از این حس تو خوشحالم

تو این حال و هوای عشق به جون توبده حالم

واسه این که خیلی چیزا بمونه باید نباشه

گاهی ماهی واسه موندن باید از اب جدا شه

گاهی هم باید بمیری تا که یه زندگی نوشه

بهتره گلی نباشه

تا باغ گلا درو شه

تو خوب و من بده عالم از این حس تو خوشحالم ...

نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1390ساعت 17:40 توسط الهه| |


http://ecard.darkhasti.net/albums/userpics/10006/Gham%26Gharibi_copy.jpg


حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم

هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم

حواست به منم باشه دارم جون میکنم بی تو

چه معصومانه هر لحظه معنا میکنم درد و

حواست به منم باشه هنوز درگیر احساسم

به جز تو حتی من گاهی خودم رو هم نمیشناسم

حواست به خدا باشه تو که اینقدر بی احساسی

تو که از من به جز اسمم نه میدونی نه میشناسی

حواست به منم باشه

خدایا از تو دلگیرم دارم ازغصه میمیرم

چرا قسمت همین بوده که محتاج و زمین گیرم

نه آغوشت و میبینم نه اجابت میکنی دردم

یه کاری کن من از اینجا به اغوش تو برگردم

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه

نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه

حواست به منم باشه

خدایا زندگی اینجا کنار ادمها سخته

تو دنیا هر کی بدتر بود چرا بی درد و خوشبخته

خدایا کفر حرف من نذار لبهام به حرف واشه

برای رفتن از دنیا حواست به منم باشه

یه کاری کن بیام پیشت رو لبهام خنده پیدا شه

نذارم منتظر بیشترحواست به منم باشه

حواست به منم باشه هنوز داغون داغونم

هنوز از سردی آهم نه میگریم نه میخونم

حواست به منم باشه

نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 20:7 توسط الهه| |

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! 

یک نفر در آب دارد می سپارد جان.

یک نفر دارد که دست و پای دایم می زند

روی این دریای تند و تیره و سنگین که می دانید.

آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن

آن زمان که پیش خود بی هوده پندارید

که گرفت استید دست ناتوانی را

تا توانایی بهتر را پدید آرید.

آن زمانی که تنگ می بندید

بر کمر هاتان کمر بند

در چه هنگامی بگویم من؟

یک نفر در آب دارد می کند بی هوده جان، قربان!

آی آدم ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید!

نان به سفره، جامه تان بر تن؛

یک نفر در آب می خواند شما را.

موج سنگین را به دست خسته می کوبد

باز می دارد دهان با چشم از وحشت دریده

سایه هاتان را ز راه دور دیده.

آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی تابی اش افزون

می کند زین آب، بیرون

گاه سر، گه پا

آی آدم ها!

http://varya.persiangig.com/%23%23%20(54).jpg

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم شهریور 1389ساعت 10:50 توسط الهه| |


تو را به جای همه کسانی که نمی شناخته ام،دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام،دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می دارم 

برای خاطر عطر گستره‌ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم
برای خاطر برفی که آب می‌شود، برای خاطر نخستین گلها
تو را برای دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام، دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت، دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها، دوست می دارم
برای پشت کردن به آرزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال، دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به خاطر دود لاله های وحشی
به خاطر گونه زرین آفتاب گردان
برای بنفشیه بنفشه ها، دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن، دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم،دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام، دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها، دوست می دارم
تو را به اندازه همه کسانی که نخواهم دید، دوست می دارم
اندازه قطرات باران,اندازه تمام ستاره های آسمان، دوست می دارم
تو را به اندازه خودت,به اندازه قلب پاکت، دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن، دوست می دارم
برای خاطر جانوران پاکی که آدم نمی‌رماندشان
تو را برای خاطر دوست داشتن، دوست می‌دارم
جز تو،که مرا منعکس تواند کرد؟ من خود، خویشتن را بس اندک می‌بینم.
بی‌تو جز گستره‌ای بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز  
از جدارِ آینه‌ی خویش، گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فراگیرم
راست از آن‌ گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم، برای خاطر فرزانگیت — که از آن من نیست .
تو را به خاطر سلامت
به رغم همه‌ی آن چیزهایی که بجز وهمی نیست ،دوست می‌دارم.
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم.
تو می‌پنداری که شکّی، حال آنکه بجز دلیلی نیستی.
تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می‌رود
بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.  
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 2:58 توسط الهه| |


فریادی برای نکشیدن

اشکی برای نریختن

عشقی برای جاری نشدن

دلی برای دچار نشدن

سکوتی برای نشکستن

لبی برای نبوسیدن

ترانه‌ای برای نخواندن

شعری برای نسراییدن

نوری برای نتابیدن

دریچه‌ای برای باز نشدن

بالی برای نپریدن

زبانی برای حرف نزدن

آتشی برای نیفروختن

خونی برای نریختن

بغضی برای نترکیدن

دردی برای درمان نشدن

گذشته‌ای برای یادنکردن

آینده‌ای برای ندیدن

حالی برای نشناختن

دستی برای نگرفتن

آغوشی برای آرام نگرفتن

چشمی برای ندیدن

نگاهی برای نخواندن

....

نوشته شده در چهارشنبه بیستم مرداد 1389ساعت 10:25 توسط الهه| |


باید می گذشتم پیش از آنکه عادت نگذارد فراموشت کنم

عادت به بودنت،دیدنت،شنیدنت،...

و مهم تر از همه عادت به دوست داشتنت

باید می گذشتم

یادم هست که می گفتند "زمان زود می گذرد"

یادم هست که می گفتند "از دل برود هر آنکه از دیده رود"

اما اینجا زمان متوقف شده است ،گویی پنهان است

شاید ساعتها خوابیده اند

و من می دانم

دلم برایت تنگ شده است

دل من تنگ شده است ...

برای آن روزها،روزهایی که هیچگاه باز نمی گردند...
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 17:7 توسط الهه| |

عشق را با دستهای کپک زده شان در مست ترین لحظه ها کشتند و بر دروازه شهر آویختند‌....اما غافل از اینکه بویش تمام شهر را عاشق کرد.

من سیلی خور عشقم...سیلی خور تمام لحظه های زمان..کسیکه حس میکرد صدای باران آخر عشق است....کسیکه حس میکرد کبوتر قاصدیست که همتا ندارد...ستاره چشمک میزند تا شبی..کسی در این وانفسای امیدوارانه زندگی کند


http://aftablog.com/uploads/m/mostafa210/82411.jpg


کسی منتظر است...می خواهی صادقانه بگویم؟؟.......تمام شد


شکست......نه.....نه...سکوتم نه...دلم......وله شد....احساسم تمام شد

تکراری شد .....عشق...انتظار.....سکوت......نه نفسم تمام شد

جوابمو بده

این منم که وداع میکنم با تو....با تنهایی خود....  کوله بارم پر شد از نبودنت

سفر....!چه زیباست

وعشق چه تلخ......به تلخی گریه های نا تمام من....به سردی دستان انتظار

دیگر خدا نگاهم نمی کند ..هر چه صدا می زنم....به در خانه اش می کوبم.....جوابم را نمی دهد...حرفی نمی زند...در مقابل ما حرفی برای گفتن ندارد

رفت...

بردیم آبروی عشق را....آبروی منتظر بودن......آبروی خدا را

هیس......هیس....حرفی نزن

من خیلی وقت پیش تمام شدم خیلی وقت پیش...اما تو ندیدی....نه.!خیال نکن که بینا هستی

آه....طعم گس عشق.....نه برای من طعمی ندارد...فقط بوی مرگ می دهد....بوی مردن در چنگال بی رحمش..خیلی وقت است به آخر خط رسیده ام و نقطه گذاشتم پایان نبودنم....وقتی بودم تو هیچ وقت نفهمیدی که هستم

حالا میروم که شاید بفهمی بودم..اما میدانم خیالم باطل است...تو هیچوقت نخواهی فهمید...که من بودم..بودم...بودم

این چند وقت که اینجا پرسه می زدم فقط برای تو یک سایه بودم...ببخش اگر سایه ام بی رنگ بود..من سایبانی بودم که آفتاب به تو دادم نه سایه را

اما دلم را نمی دانم...شاید بخشید....میخواهم مرا به خاطر بسپاری نه به خاطره هاو بخشش مرا به خاطر بی صدا مردنم پذیرا باشید

 

......وتو    

          سعی کن مرا به خاطره ها بسپاری مثل همیشه

                                          خداحافظ عشق

 

                      یک چشم من اندر غم دلدار گریست

                          چشم دگرم حسود بود و نگریست

                                 چون روز وصال آمد و او را بستم

                                               گفتم نگریستی نباید نگریست



نوشته شده در شنبه دوم مرداد 1389ساعت 21:40 توسط الهه| |


http://www.parsiblog.com/PhotoAlbum/baharpaizi/111111111.jpg

دلیل اینکه آرومم امید لمس دستاته

همین لبخند پنهانی کنار لحن گیراته

دلیل اینکه تنهایی همین دستای تنهامه

 همین دنیای تاریکم همین تردید چشمامه

 شبیه حس پژمردن دچار شک و بیرنگی

من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی

هنوزم می شه عاشق شد هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه

تو دلگیری نمی دونی چه رویایی به من دادی

 اگه فکر می کنی سردم  برو رد شو تو آزادی

 نمی دونی چقدر سخته تو پشت نبض دیواری

 نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری

 شبیه حس پژمردن دچار شک و بیرنگی

من آرومم تو تنهایی حقیقت داره دلتنگی

هنوزم میشه عاشق شد هنوزم حال من خوبه

 ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق محبوبه

نه اینکه سرد و مغرورم نه اینکه دور از احساسم

 بذار دست دلم باز شه بذار رویا رو بشناسم

 تموم شهر خوابیدن من از فکر تو بیدارم

یه روز می فهمی از چشمام چه احساسی به تو دارم

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 22:25 توسط الهه| |

قشنگترین تصاویر عاشقانه با متن عاشقانه www.arya2fun.com

شبی غمگین، شبی بارونی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد

 دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

 به من می گفت تنهایی غریب است

 ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستیم بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

 اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر 1389ساعت 1:37 توسط الهه| |

Design By : Night Melody